..........دو عاشق بي قايق تو دریا
عطر تو در نفسم جامانده
می خواهم به یک ساندویچ فروشی برم و فکر کنم که آنجا یک رستوران ۵ ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ هارا، جدول ضرب را،و شعر های کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ داهمیتی هم نمی دادم. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم. می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک، خبر های ناراحت کننده، نمره، جریمه و ... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه ی محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ... یان کتاب های من، کلید اتاقم، عطر و بقیه مدارک، مال شما. من رسما از بزرگسالی استعفاء می دهم. اگر می خواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون....!
| Design By : Night Skin |

