تبليغاتX
..........دو عاشق بي قايق تو دریا


..........دو عاشق بي قايق تو دریا

عطر تو در نفسم جامانده

چمه؟

نمی دونم

خسته تر از خستم

ااااااااااااااااااااااااااه

خدایا یعنی چی؟

حال و حوصله هیچکیو ندارم

خدایا من دلم هوا می خواد

هوا و دل خوش

آسمون آبی

دلم میخواد دوباره ۲۲ خرداد می شد اما اینبار ۲۳ ومش و جشن می گرفتیم

با ندا و سهراب و محمد کامرانی و خیلیای دیگه

دلم می خواد...................

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:54 توسط سپیده| |

من از تنها ترین تنهاییه این خاک می آیم

من از ویران ترین آبادیه دنیا می نالم

من از اشفتگی های تن مخدوش این سنگ ها

                                                   بیزارم

تو ای هم جنس و هم پیمان

به یاریه دل خسته

به پروازه پر بسته

به سبزیه گل رسته

                         شتابان کن

من از اندوه حزن انگیز و وحشت بار

من از ایران

می آیم

--------------------------------------------------------------------------

به یاد شهدای اخیر و هم چنین سهراب اعرابی غنچه ی نشکفته پرپر شده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:59 توسط سپیده| |

رفیقا می گن فراموشت کنم

بگذرم از تو خاموشت کنم

رفیقا می گن فراموشت کنم

هر کدوم یه جوری دل می سوزونن

دل می سوزونن اما نمی دونن

دل می سوزونن اما اینو نمی دونن

نمی تونم آخه پیچیده تو جونم عشق تو برده امونم

نمی تونم نمی تونم

نمی دونم تو چی کار کردی با من مهربون نامهربونم

که هنوزم نمی تونم

زندگیمو به تو می رسونم اما نمی شه

اما نمی شه اما نمی شه

عیبی نداره بی تو می مونم اما نمی شه

اما نمی شه اما نمی شه

تو رو پیدات می کنم دورت می گردم

حتی یک لحظه فراموشت نکردم

                                          فرید احمدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

داشتم این آهنگ و گوش می کردم گفتم بنویسمش

خدایی همه ی آهنگای بنیامین قشنگ و با احساسه

دلمون گرفته به شدت

خدایا جوونامونو به تو می سپرم

پ ن : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

همین الان فال گرفتم خوب اومد

بچه ها امید

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:4 توسط سپیده| |

خداوندی که ما را آشنا کرد با تب- تند این عشق

نمی دانم چگونه دست یاری را جدا کرد؟!

بهانه بود غم- تقدیر و قسمت

فقط او بود که این عشق را رها کرد

خداوندی که نامش مهربان است....

خداوندی که رنگش ارغوان است

تمام - بخت و اقبال را فنا کرد

فقط آن قلب های کوچک ما بود

که از شور و تپش دم به دم او را صدا کرد

خداوندی که می گوید یاد - من تسکین روح است

تو را با بند بند- بغض و کینه آشنا کرد...مرا در راه- این ظلمت شب-تیره فدا کرد

خداوندی که خود را قادر و حاکم می نامد

خودم دیدم برای بچه های ما  دعا کرد

                         

-------------------------------------------------------------

پ ن :خودمم نفهمیدم این شعر؟-- متن ادبیه؟-- قافیه داره؟ وزن نداره یا داره؟ قالبش چیه؟ اما هرچیه از ته قلبم بوده

بای

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:23 توسط سپیده| |

بر دهانش زنجیر بستند

دست هایش را به سنگ مردگان آویختند

و گفتند: تو قاتلی

غذایش را تنپوشش را و پرچمش را ربودند

و گفتند: تو سارقی

از تمام بندرگاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

و گفتند:تو آواره ای

ای خونین چشم و خونین دست

به راستی که شب رفتنی است

نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

نرون مرد ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.

                                                    محمود درویش

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:5 توسط سپیده| |


Design By : Night Skin