..........دو عاشق بي قايق تو دریا
عطر تو در نفسم جامانده
بی گمان امشب ، شبی دلگیر است من ز چشمان سیاهت دورم من ز تنهایی خود می ترسم در اتاق بی کسی می میرم و تو از یاد مرا خواهی برد من هم از دست زمان دلگیرم سیمین ترین مهتاب من بودی که از یادت همی هوش از سرم می رفت و تو مستانه ، آرام و خموش و بی تفاوت بر نگاهم شعله می افروختی تا من بمیرم تو مهتاب شب تنهایی ام بودی وجودت هستیم، آرامشم بود ولی من ماه تاب تو نبودم چون آنروز آفتاب مهمان تو بود برای من تو چون گل بودی و من فقط بازیچه ای بودم به دستت که با حرفهای پوچ و بی مسمّا فریبم دادی و از من گذشتی مرا دیوانه کردی و خودت هم گذشتی از پی ام بی هیچ معنا
| Design By : Night Skin |


